قدم زدیم بعد برایش یک قاب چوبی خریدیم که نوشته بود:
تمام کن
غم واندوه
سالیان مرا
اما او این هدیه رانفهمید...
در گوشش وسط خشمش گفتم:تمام دنیابازیه
اما اینبار فهمید...
او معنی شعرهارانمیفهمد اما بامن میفهمد اخراو گفتن یادم داد،مادر را میگویم...
برچسب:
نویسنده: سام حیدری