خواستم بگم تو این دنیای پرهیاهو و جهان شلوغ این روزها،ادمهاهم عوض شدن،پیچیده شدن و بره ها،گرگ شدن و گرگها،بره!!!گفته بودم شدم الیس در سرزمین عجایب و هرروزکه میگذره سرزمینی که توش هستم،عجیب ترمیشه،نمیدونم چجوری داستان رو روایت کنم اما باید یادبگیرم کمتر تعجب کنم و بایدهمه چی برام عادی بشه حتی عجیبترین ها!!! ازوقتی دارم سعی میکنم شبیه مولانا بشم احساس میکنم تفکراتم عمیقتر و قشنگتر شدن،ظواهربرام معنا ندارن و باطن وسیرت اولویت مهم من شدن...باوجود اینکه ازدیدن رفتارها و افکار وحرفهای مردمان اطرافم قدری متعجب میشم وحقیقتا نمیتونم تغییرشون بدم سعی دارم با تغییرخاص و ویژه خودم انها رو جذب کنم که اندکی در اصلاح خودشون قدمی بردارن ...
متاسفانه ادمهای اطراف من خودخواه،ظاهربین،مادی دوست،کنجکاو و قدری بیفکر هستن،هرچیز نامناسب رابه زبان می اورند ودل میشکنن و بی انکه اندکی به اینده فکرکنن دست به اقدام میزنن!
در این سرزمینی که هستم بزرگترها،بچه شدن،کارهای کودکانه میکنن و فرزندانشان را عجیب فریب میدهند...
این روزهااتفاقات عجیب بیوفقه رخ میده دست برقضادرحال خواندن کتاب برادران کاراموزوف هستن وترجیح میدهم کتاب مطالعه کنم و ازغوغای جهان دورباشم و گاهگاهی هم با مادرصحبت کنم، البته من ازخودچیزی نمیگویم و هرچه هست به دلیل نفوذ کلام شیرین وفصیح مولانای جان جانان درجان شیرین من است...
باید بگویم دراین سرزمین عجیب باید دستان مولانا وخالق مولانارو محکم بگیرم تاابدا شبیه مردمان اینجا نشوم
ونهایتا
به قول پدر:دنیا رو ول کن،چایی ت رو بنوش سردنشه!!!
برچسب:
نویسنده: سام حیدری